|
ناشزه
|
منظومه ی تن
به نوشین نجفی که همه ام
سوگوارانند در
یک صبحِ صبح
مصدرِ روزی بر بالینِ تو از گوشه
آنگاه ، از خون دیده ها می بارد
چه کس در فرودین نوشید و
غافل از خود راند
اول ، اول
و دوم
جعد تو می بارد را می بارد دل به گیسوی تو می بارد را
دوم می خوانم
مزاجم تلخ است آسوده باش سرنزند تنهایم تنهایم
به مژگانت بکشم
و دیده را برکفم برکف از می بارد از می بارد
الا یا ایتها نون
الا یا ایتها تن و شین
انا مسموم ماعندی بتریاقٍ و لاراقی
درشت تر به «سیبِ زنخدان»
بر می خیزد پرنده
می خواند CA IRA
خلاص من بود یکجا بود، بود راجر واترز
بر می خیزد پرنده اینجا اهواز است ازکف می بارد به مژگانت سوگوارانند
دوم به چاهت نیفتم نیفتم پیوسته آبادان
موهایت را می گستردم پسندِ تو نیست خرقه می سوزاند
سخت ، درخت
سخت ، عکسِ توی آینه
و خواب در دقایق خردادماه
شاید آخرین خرداد
تازه اول عصر است پسین –
ریخته تمامن خنده هایت برآخر خرداد
خنده هایت
برآخر خرداد والعصر
و طعم بوسه و تلخ ماعندی !
سمتِ سمتِ تمامن می روم
کلمه، کاغذ، انگور، برگ ها
سمتِ و سکونتی ست گفتم پسین
اینجایم اهواز است
وسکونتی ست گفتم
او – ی – من.
گذشته ، شعرهای متروک.
بی قسمتی او . و . افتاده بود قسمتی توی شناسنامه – ات – هیچ نوشته نبودی . اردی بهشت – صبحی ، روزجمعه
و حالا ظهری ست سفر کرده ام روشن
هیچ قسمتی نبود اهواز است آبادان
بعد هرچه کردم جزآنکه بمیرم
والعصر
و حالا صبح است
صبحِ پسین
در آینه ام سوگوارانند
من جز آنکه از شانه ات بالا بروم طوبی
نقش تو برآب ی بستم نمی گرفت
من جز آنکه اهواز – اهواز
پس جعدت مرا که سوخت می بارد
پس ذره نیستی
در خانه جز تو یکی نمی ماند پس ، گوهر
و لبت به خط بنفشه اینجا سکونتی است
من می بارم از رازقی ها که من می بارند
[ نقش تو برآب می بستم نمی گرفت]
اما پسین است
برخنده های در من
« رخ بپوش و
جهانی خراب کن» .
اردیبهشت ۸۵
به تو می بخشم جهان را که نیمِ صبح اش
و به سلامت پلک بمالی
کو ای که یک نیمِ دیگرش صبح
یادگار برخاسته تو از تلاطم نمی دانم
با پنجره ای گشوده به دور
زاده ام است
کلاهی سرخ و تکرار دوباره صبح به شامگاه
و بالعکس
امروز که یک صبح عراقی ست ترجیحا برای تو
و این فهم الکن در میدان مغناطیس
تو که نمی خواهی
و باز هم بالعکس
رندان اگر شبانه نگاه کنند
ای پیر خرابات که با پنجره می خواهی
به روزبه امین و هستی
پوست به لب و
جنس کندن گونه به ناخن هام
چون کاغذ
موجود لایعرفُ کم تر
کِی چشمه های با کِی لایعرفُ می خوانی کم تر
با دشت های جاری شده با تویِ جاری شده با، و سبیلش می آوری برای من
و بعد از کنار پل سیدخندان
و بعد که می پیچم به
لایعرفُ را لایعرف کم تر لایعرف
مرگ در بود یک قدمی م رگم که می زد لایعرف کم تر رگ در سی
آنگاه غروب های دلگیر یادت هست؟
آنجا بودی؟
آن یک لحظه اوه باب می خوان
سان شاینیگ می فهمی ؟ لا کم تر منم!
ـ پیک سردرد رو بیار بخند
نه اوه باب می آید نه
کم تر خوُت نه یارجاری شده می آید
نَتَرُم بَنگِت کنم سی
یک رگ از دست تو پیدا نیست در دستت یک رگ نه
فکر می کنم کابوس بزرگی را شروع کرده ایم
من با لباس پلنگی ام آمده بودم من
داد می زنم چقدر تلخ ام کم منم؟
شاینیگ بی شک و بعد شاینیگ کنارِ کنار
آنگاه یادت هست چشمه های با
خط می زنم در را با در خلسه است
تنهایم و این تنهایی ام در خلسه است در با
بیرون از می زنم می زن بر چرخم جهان در خلسه تنم بچرخ
اطلس صدا در خلسه خون
بعدی را بپیچ هی را یار!
گلوی خشکم این من و جیغ ممتدش هی جیق
گها هم از کنار میدان شهران سرازیر می شدم به پایین به پایین
به دستی که خسته هم بود برخیز۱
تشنه ام به زخم زخم و راه های پاشنده زخم و سی
گاه هم روزها را می شمردم
یادت هست؟
شاینیگ
بالش های مرطوب را به بالا می اورم جیق
آنجا بودی
هم روزها را هم روزها را هم لا
به بالا هم ای الهه ی
جهان را که می رقصد می چرخد منم خالی هه من نمی دانم
گاه هم روزها را می شمارم مادام بوواری من
جیق را در می شدن...
باز هم مجوز نگرفتم. فکر کنم عقده اش به دلم می مونه. سال ۸۳ تا به حال. مگه یک مجموعه شعر چی داره. فکر کنم مجموعه ی آپایروئین رو هم باید بندازم سطل آشغال .. مثل قبلی و مثل بقیه ی اون چیزهایی که نوشتم...
این شعر متعلق به چهار سال پیشه . یک زمان من و ایلیا تهمتنی تصمیم داشتیم یک کتاب مشترک چاپ کنیم به اسم << اینجا عزراییل بدجوری آدم می کشد>> که مجوزش یک سال و نیم طول کشید بعد هم من به دلایلی از چاپ کتاب منصرف شدم این تصاویر مربوط به همون کتابه. تصویر و کارهای گرافیکی ش همه متعلق به ایلیا ست . امروز از این نمونه کارها زیاد چاپ شده هم در زمینه ی شعر و هم در زمینه عکس و نقاشی . گذاشتن این عکس ها در وبلاگ صرفا برای خاطره ایه که من از این عکس ها دارم و نه هیچ چیز دیگه.








غلط های املایی ش رو بی خیال شید چون این از نسخه ی اصلاح نشده ست.

“ شعر ديگر“ در دوران خود حاشيه اي بر شعر آن روز بود. “بهرام اردبيلي“ متعلق به گروه شعر ديگر است كه اين گروه در دهه 40 و 50 نفس تازه اي به شعر ايدئولوژيك و سياسي اين دوران دادند, البته عرصه تاثيرگذاري اين جريان پس از سي سال, امروز خودش را نشان مي دهد .
هوشيار انصاري فر گفت: بهرام اردبيلي يكي از شاعراني ست كه در كنار “هوشنگ چالنگي“ ,“پرويز اسلامپور“ , “بيژن الهي“ و “هوشنگ آزادي ور“ با هم جريان شعري به نام شعر ديگر را تشكيل مي دادند و موج جديدي در فضاي دهه 40 و 50 به وجود آوردند كه از اهميت و ارزش خاصي در تاريخ ادب معاصر ايران برخوردار است.
وي در ادامه تصريح كرد: در دوره اي كه جريان “شعر ديگر“ توسط شاعراني چون“ بهرام اردبيلي“ رواج پيدا كرد جريان غالب ادبيات ما شكل سياسي و ايدئولوژيك بود, از اين رو, اين جريان در روزگار خود به عنوان حاشيه اي در ادبيات آن روز تلقي مي شد و به رسميت شناخته شد.
انصاري فر با اشاره به عرصه تاثيرگذاري در دهه اخير گفت: “شعر ديگر“ پس از سي سال دارد پاسخ خود را مي گيرد و عرصه تاثيرگذاري اين جريان بر شعر امروز ايران مشهود است, البته با دانشي كه من دارم شاعر را سراغ ندارم كه به صورت رسمي و جدي متاثر شعر“ بهرام اردبيلي“ باشد, بيان اين نكته نيز خالي از لطف نيست كه “بهرام اردبيلي“ هرگز شاعر محبوب من نبوده است, اما عرصه تاثيرگذاري او به شكلي علمي انكار ناپذير است. وي با اشاره به وجه مشترك شاعران شعر ديگر اظهار داشت: شاعران شعر ديگر قصد داشتند از جريان رايج شعري كه در دهه 40 و 50 غالب بود فاصله بگيرند. ويژگي بارز شعر “بهرام اردبيلي“, نوع واژه گزيني او بود البته واژه گزيني و واژه سازي او با “احمد شاملو“ قابل مقايسه نيست اما در نوع خود قابل تامل است.
انصاري فر در پايان گفت: از ديگر ويژگي هاي شعر“ بهرام اردبيلي“ گرايش به گفتگو در شعر است اما متاسفانه جرياني كه او در شعرش شروع كرده است معلوم نيست كه چرا توسط شاعران نسل هاي بعد به اين شكل ادامه پيدا نمي كند.
گفتگوي سايت شوشان با كيانوشكريميان
گفتگوگر: صادقكريمي
مندرج در هفته نامه ی فرهنگ خوزستان
تير ۸۳
كيانوش كريميان چه بخواهد و چه نخواهد بيشتر اوقات جواني اش را كه مي توانست مثل ديگر جوانان امروزي به … بگذراند به ادبيات پرداخته و سعي كرده همواره ظرفيتي به شعر فارسي پيشنهاد دهد او خود مي گويد در زمينه ي شعري متاثر از شعر زبان و كارگاه براهني ست حال با توجه به اينكه براهني نتوانست يا به هر دليلي امكاني فراهم نشد كه شاعر قدرقله اي باشد –البته او منتقد نسبتا كاملي ست- وجوه اشتراك و افتراق شما (نسل پنجمي ها) با كارگاه براهني در چه محورهايي ست؟
من چندان مطمئن نيستم كه كارهاي بهتري از همان جوانان به قول شما امروزي انجام مي دهم و شايد خيلي از اوقاتم را هم به سه نقطه چين بگذرانم ، بطالت يا هرچه؟ به هر جهت من چيزهاي زيادي از جمله شعر را دوست دارم، شعر خيلي ها را هم خوانده ام و در رفتارهاي شاعرانه ام از خيلي ها متاثر بوده ام از حافظ و مولوي و بيدل و نظامي و... و شعرهاي نيمايي و شاملويي و رويايي گونه و ... . شايد ترجيح مي دهيد به جاي اسم اشخاص، اسم جريانات شعري را ببرم ولي چه فرق دارد وقتي كه اسم شاعران بيشتر از يك كد يا يك شناسه براي شعرشان نيست. شعرهاي قبلي من موجود و قابل داوري ست. در شعرهاي اخيرم توجه ام را به جريانات ديگري معطوف كرده ام.
قاعدتا اينجا من نبايد در حكم وكيل مدافع براهني باشم، اما شيوه ي طرح اين سئوال، شما را قاضي، براهني را متهم و مرا وكيل مدافع قرار مي دهد. اين مسئله كه براهني نتوانست قدرقله اي باشد جاي بحث دارد كه در حوصله ي اين چند كلمه نمي گنجد، بارها براي من اين سئوال پيش آمده كه چرا كسي به مهدي اخوان ثالث، فريدون مشيري و ديگر شاعران شعر نيمايي، نيما زده نمي گويد، چرا تمامي شعر منثورنويسان - شاعران شعر سپيد- را كسي به عنوان شاملو زده معرفي نمي كند، اما متاثر شدن از هر شاعري به غير از اين دو پسوندِ « زده » را به اسمت مي چسباند.
ببينيد بحث ابدا بر مسئله ي جديدي نيست دعواي غرب و شرق و پست مدرن و مدرن هم نيست، ما يكجاي ادبيات را اشتباه رفته ايم ، مي توانيم به گذشته برگرديم و از عين القضات همداني به بعد دوباره شروع كنيم «اين شعرها را چون آيينه دان»، همان چيزي ست كه امروز ما به عنوان نگاه هرمنوتيكي عَلَم كرده ايم. مي خواهم از يك رابطه ي ضد ريشه بگويم، چرا كه فقط قرار نيست ريشه به ميوه و ثمره تغذيه برساند، رابطه فقط يك سويه نيست، براي ما اينچنين است كه ميوه، به ريشه تغذيه مي رساند، ريشه از ميوه مي خورد ، چند نسل بعد از نيما و شعر نيمايي و غير نيمايي و ...آيا فقط از سنت شعر و زبان فارسي تغذيه كرده اند ؟آيا شعر و زبان فارسي از آنها تغذيه نكرده است؟ كرده است. آيا اين است استعاره ي درخت: اصالت و ريشه در جايي داشتن؟
برخلاف اين تصور از درخت كه نهاد معرفت ما جا دارد درختي به نام درخت انجير معابد هست ، كه شاخه اش خم شده به زمين فرو مي رود بعد خود حكم ريشه را پيدا مي كند و ريشه ي گذشته را مي كند و همين طور تا ادامه درخت حركت مي كند و يكجا نمي ماند. خب از بحث مقداري دور شديم اما مسئله ي مهم تري را بگويم در سنت و فرهنگ ادبي ما هميشه بين تئوري و شعر فاصله ايجاد كرده اند، نقد را هم جدا از شعر مي دانند من فكر مي كنم اين تفكر راه صحيحي را انتخاب نكرده، من نقد را حتي پيش از شاعري سترگ شدن لازم مي دانم.
چگونه مي توان باور كرد كه نيما در دل شعرهايش- حتي اگر مقاله اي هم نداشت- منتقد بزرگي نيست نيما اگر نمي توانست سنت ادبي جامعه ي خود را نقد كند مسلما نمي توانست شعرهايي اين چنيني بنويسد، شعر و نقد نيما دو چيز جدا از هم نيستند، صحبت از نقدي ست كه شعر نيما هست نه فقط مقالات تئوريكي كه ممكن است بعضا ابطال پذير هم باشد ولي همان ها هم لزوما جزء مصالح شاعري نيما بوده، شاملو هم به همين شكل. شاملو با نقد وضعيت گذشته به شعر ماندگارش مي رسد هرچند كه دستاوردهاي او در زمينه ي شعر ممكن است از جهاتي دلپذير نباشد.
در اينجا بايد يدالله رويايي را مثال بزنم كه كسي او را به عنوان منتقد نمي شناسد ولي به عقيده ي من در برخورد اول بايد گفت رويايي منتقد بزرگي ست. اين كه براهني منتقد نسبتا كاملي ست و شاعر بزرگي نه ، جاي ترديد دارد، توضيح دادن درباره ي دستاوردهاي او هم، كار من نيست ربطي هم به من ندارد من هم مانند بقيه از نوشته هاي او درس گرفته ام « در پرتو شعور ادبي ناشي از چاپ خطاب به پروانه ها» ظرفيت هاي جديدي از شعر و زبان فارسي كشف شده.
امروز اگر اين مسئله را نپذيريم روزي خواهيم پذيرفت.« كسي كه حكم سنت و طبيعت را واژگون نكند سنت و طبعت را نفهميده است» و كسي كه بدين شكل همه چيز را واژگون مي كند مسلما سنت را خوب فهميده است. حال مسئله اي ديگر وقتي شما درباره ي كارگاه براهني صحبت مي كنيد بايد به يك مسئله توجه داشته باشيد كه اين كارگاه به تعداد شاگرداني كه داشت شاعر دارد و شعر هيچ يك از اين شاعران مشابه كار ديگري نيست. هر كدام از اين شاعران نگاه جديد و ديگرگونه اي به شعر داشته اند، مسلما يك نگاه غيرعلمي و ناآشنا به زبان، همه ي اين ها را به يك گونه خواهد ديد.
اما درباره ي نسل پنجم ، نسل پنجم از مولفه هاي شعري همه ي اين شاعران استفاده كرد.
هر كدام از ما بنا بر سليقه اي بر قسمت هاي خاصي دست گذاشت كه در تركيب با زندگي بومي و برخوردبا سنت موج نابي ممكن است محصول متفاوتي به دست بيايد كه به مذاق هيچ يك از شاعران كارگاه براهني هم خوش نيايد. من به شخصه تركيب وزن و بي وزني را از براهني آموخته ام هرچند ناكامل، كشتن زبان را از انصاري فر، طنز را از حبيبي، فضاهاي زمخت را از ساعد احمدي و … افرادي كه من به عنوان نسل پنجمي معرفي كردم همگي معترف به سرودن شعرهاي مونتاژي هستند. نسل هاي گذشته به متن مونتاژي به ديده ي متن اصيل نمي نگرند،احتمالا يك بار هم كلمه « پارودي» به گوش آنها نخورده است. من به مثُل يك شعر اعتقادي ندارم كه بخواهم براي يك شعر خوب مولفه تعيين كنم. واقعا فكر مي كنيد مثُل شعري هست كه متن ما بايد به آن شبيه باشد ؟ فكر مي كنيد اوصافي وجود دارد كه با رسيدن به آن اوصاف شعر مي سازيم؟
امروزه هيچ متني فارغ از كولاژ به وجود نخواهد آمد البته ديروز-ه- هم به همين شكل بوده. رويايي كتابي به نام لبريخته ها چاپ كرد . لبريخته را به گزارشي، براهني ترجمه ي شطح مي آورد چرا اسم يك كتاب شعر در اين سال ها مي تواند شطحيات باشد؟ شايد عده اي با زبان شعر شطح بگويند اما آيا شعر شطح زبان نيست؟ ما با زبان كفر نمي گوييم، بلكه كفرِ زبان را در مي آوريم. ضمنا هيچ كدام از ما اين سن و سال را نداريم كه در كلاس هاي براهني شركت كرده باشيم. اين كه هي مي گوييد كارگاه براهني، اين برچسب ها بيشتر به درد حذف كردن مي خورد نه معرفي. چند نفر از شاعران خوزستان درمصاحبه هايشان مي گويند :«من مدلولي از نسل پنجم در ذهن ندارم، نسل پنجم اسمي بي مسمي ست» اگر اين اسم با مسمي بود شايد اين همه سئوال و بحث را برنمي انگيخت. بگذاريد همچنان بي مسمي بماند. دو سال پيش مصاحبه اي كه خود شما با آقاي خواجات داشتيد ايشان نسل بعد را نسل تيز هوش تري معرفي كرده بودند و از من به عنوان الگو ياد كرده بودند، يادتان كه هست؟ چه اتفاقي مي افتد كه پس از دو سال در مصاحبه ي جديدشان، در حال متلك پراندن به نسل پنجم اند و ما حتي شاعر هم نيستيم. اين همه اتهاماتي كه دوستان عزيز در مطبوعات مي نويسند ناشي از كجاست؟ كم ديده ايد ما را متهم به موج سواري كنند؟
نسل پنجم يك تركيب است اول از همه واژه ي نسل را توضيح داده سپس بگوييد چرا عدد پنج را انتخاب كرده ايد؟ اشتباه امثال حقوقي اين بود به جاي آنكه به شعر « دوران ساز» بپردازد به تقسيم بندي شعر دهه اي پرداخت تا كي بايد اين روال نا مطبوع ادامه داشته باشد؟ آيا وقت آن نرسيده است به جاي آنكه به تحقيقات سفارشي از طريق ارسال نامه براي جمع آوري مواد اوليه (شعر شاعران استان هاي متفاوت) بپردازيم واقعاً بياييم يا به تحقيق كتابخانه اي (كتاب هاي چاپ شده ي شاعران معاصر) بپردازيم يا وقت بگذاريم و به تحقيقي ميداني شخصا بپردازيم در اين خصوص چه توضيحي داريد؟
من به شخصه هيچ گاه حقوقي را جدي نگرفته ام، حقوقي در هيچ كدام از نوشته هايش حرفه اي نيست. به عقيده ي من او نه شعر را مي شناسد و نه كارش بويي از نقد مي دهد، اميدوارم به خاطر اين جملات و عقايد مرا به بي ادبي متهم نكنيد و دو روز ديگر كه مصاحبه چاپ شد به خاطر اينكه مبادا اين جمله به گوش جناب حقوقي برسد مصاحبه را سانسور شده نبينم. متاسفانه اين مسائل اين روزها زياد در نشريات ما ديده مي شود آيا به دليل سن كمم حق انتقاد – هم - بايد از من سلب شود؟
راجع به نسل پنجم چند سطر بالاتر گفتم اما اين را بگويم براي انتخاب چند نفري كه به عنوان نسل پنجمي مطرح كردم اساس را بر شيوه ي تفكر پنجمين نسل ـ از نظر سني- بعد از چالنگي در خوزستان قرار دادم، شيوه ي تفكر پنجمين نسل ادبيات خوزستان كه جنگ را با تمام وجود چشيده و مصائب و مشكلاتش بيشتر از جوان خوش نشين پايتخت بوده، نفتش را براي سير كردن يك كشور هفتاد ميليوني استفاده كرده اند و سهم او از اين ثروتش حتي داشتن يك كتابخانه ي درست و حسابي، يك مكان تفريحي امن و حتي چند خيابان تميز نيست، كاملا مشخص است. ادبيات به عقيده ي من جنگ است، نه اين همه بيان و افاضات و نسخه پيچي داشتن ها. تئوري هاي قاطع و توخالي اديب نسل قبل جلوي چشممان توخالي از آب در آمد ضمن اينكه هنوز پيشرفته هايشان هم فكر مي كنند هرچه رآكتور است بايد به كارخانه ي تراكتور سازي تبديل شود.
اصلا قصد من توهين نيست دوست دارم يك بار هم كه شده به راحتي درد دل كنم. وضعيت پست مدرن تمام آرمان شهرهاي افلاطوني را در هم شكست، لااقل امروز اين يك واقعيت است هرچند كه اين واقعيت ناشي از تحميل يك گونه علم، فلسفه يا سفسطه به جهان باشد چرا كه علم هيچگاه اجازه نخواهد داد جهان به زندگي طبيعي خود بپردازد علم به اشيا آنچه را كه انسان مي خواهد تحميل مي كند، انسان هم خود بازيچه ي دست زبان است. اما درباره ي نامه، من نمي دانم منظور شما كيست و اصلاً اين سئوال چه ربطي به من دارد اگر به سئوال اولتان كه فرموديد كيانوش كريميان بيشتر اوقات خودش را صرف ادبيات كرده بخواهم استناد كنم، بايد بگويم اين سئوال را از كساني كه بيشتر اوقات خود را در اداره ي پست مي گذارانند، بپرسيد.
من معتقدم بشر در زير سايه ي زبان زندگي مي كند، به اين معنا كه چون آنچه را كه مي انديشد به تمامه نمي تواند در زبان جاري كند، به عبارتي ديگر تا موقعي كه زبان و انديشه با هم همتراز نشوند به ناچار انسان تحت سيطره ي جادوي زبان (مثلا اساطير و…) قرار مي گيرد حال با توجه به اين موارد مذكور شعر كه اسطوره ي شخصي شاعر است نظر شما در اين رابطه چيست؟ ضمنا فكر مي كنيد كه شعر تا چه اندازه مي تواند ظرفيت هاي زبان فارسي را ارتقا دهد؟
به اين سئوال كليشه بارها پاسخ داده شده. اجازه دهيد اين پاسخ تكراري از زبان ما هم مكرر شود، شعر هم با انديشه سر و كار دارد ولي انديشه ي شعري و انديشه اي كه شعر به زبان مي كند البته با انديشه هايي كه به عنوان محصولات زباني و كاركردهاي ابزاري زباني چه در قالب اعتقادات و يا گزاره هاي خبري عمدتا جزمي در باب جهان و انسان و ارزش و اخلاق و ... فرق دارد شعر حق دارد به زبان بينديشد زبانشناسي هم حق انديشيدن به زبان را دارد كه البته اين دو شيوه ي انديشه متفاوتند زبان هم حق دارد به جهان يا هرچه كه دلش خواست بينديشد ولي اين ها را نبايد با هم قاطي كرد چرا وقتي صحبت از شعر انديشمند مي شود منظور اين است كه مشت مشت گزاره هاي خبري جزمي كه به شدت عصري و دگرگون شونده اند بايد در شعر بيايد تا به آن شعر بگوييم انديشمند. همه گفته اند اين شعر حمال است به خصوص كه آن ارزش ها هم ماهيت پرسش پذير بودن و بي چون و چرا نبودن خودش را هم به سرعت نشان مي دهند.
اجازه دهيد اگر شعر چيزي حمل مي كند خودش را حمل كند تفسير عاميانه ي ايدئولوژي آن را به مثابه يكسري گزاره هاي اعتقادي دروغين (آگاهي كاذب) كه به خورد عوام داده مي شود ديگر نابسنده است اين را خيلي ها اعلام كرده اند تفسير ديگري هم هست كه ايدئولوژي را به مثابه پيش فرض هاي بنيادين سخن، سوژه بودن ، امكان سخن گفتن و ارتباط، عينيت و...و... معرفي مي كند كه در نهاد تفكر ما حضور دارد و عمدتا هم ناآگاه و بديهي ست. وقتي كه شعري در درجه ي اول زباني بودن خود را لو مي دهد و آن پيش فرض هاي بنيادين سوژه بودن، عينيت و ... را ناديده مي گيرد به جاي ديگري از زبان فكر مي كند و انديشه مي كند.
مگر مي شود شعر انديشمند نباشد؟ انديشه اي كه شعر به زبان مي كند با آنچه كه شعور متعارف از انديشه مراد مي كند به شدت متفاوت است.
من هم گاهي انديشه مي كنم و زبان را وسيله ي انديشه و فكر كردن قرار مي دهم ولي در آن لحظه شاعر نيستم چيزديگري هستم مثلا انديشمند يا مقاله نويس يا اين جا در حال مصاحبه كه آن هم به جاي خود ممكن است خوب باشد.
اگر بخواهيم با تفكري هيدگري به زبان نگاه كنيم بايد بگويم همه چيز زبان است و چيزي خارج از زبان نيست در نتيجه انديشه زاييده ي زبان است و نمي تواند از آن فاصله بگيرد، شايد اين گونه ي ديگرِ «توتِم پرستي» باشد، نمي دانم! اما هرچه هست نظريه اي ست كه امروزه مقبوليت يافته و اينكه انسان براي همتراز نشدن انديشه و زبان تحت سيطره ي جادوي زبان قرار بگيرد براي من پذيرفتني نيست.
شعر مي تواند ظرفيت زبان فارسي را ارتقا دهد البته يك مسئله اي هست كه در ديد سنت ادبي ما زبان عملكردي و كاربردي هميشه در حكم يك فراروايت براي شعر عمل كرده به عقيده ي من اين ديد منطقي نيست بازتر كردن اين مسئله بحث مفصلي مي طلبد كه بايد بماند براي زماني بعد.
مرگ انديشي، پوچ انگاري، آنارشيسم و … آيا برآمده از دوران مدرنيسم است يا خير؟ اصولا انسان شرقي با آن همه زير ساخت هاي اسطوره اي، اشراقي ، آييني و تاريخي كه هرگاه يك ساعت او را كنار رودخانه و جنگلي ببينيم سريعا حس نوستالوژيك به او دست مي دهد، مي تواند در گذار از شك به يقين و يا بالعكس پاسخي براي توجيه جهان داشته باشد؟
در جواب اين سئوال بايد گفت نمي دانم شايد اين ها فقط مختص عصر ما نباشد شايد زندگي هاي كوچكتري در دوران هاي ديگر داشته اند ولي لا اقل اين گونه كه نيچه نيهيليسم را تحليل مي كند به اين صورت گسترده برآمده از مدرنيته و آرمانها و ايده هاي آن است نه تنها مرگ انديشي، پوچ انگاري و آنارشيسم بر آمده از دوران مدرن است بلكه خود انسان هم ساخته ي دست مدرنيسم است.
مفهوم انسان بيش از سه، چهار قرن قدمت ندارد. انسان ساخته ي دست مدرنيسم است. اين سوژه ي آگاه نتيجه ي فلسفه دكارتي ست، مدرنيسم سعي كرد به همه چيز شكل دهد همه چيز را درون ساختاري مشخص و تعيين شده قرار دهد او بعد از دكارت مي بايد ابژه ها را مي شناخت چرا كه «او» موجودي آگاه است، عقل و اختيار دارد و عقل و اختيار مي تواند قاطعانه به تمام سئوالات او پاسخ گويد. در مدرنيته همه چيز درون نظمي دلپذير جريان دارد و هر عنصر ناهمگوني مجرم و زايد است. واقع گرايي وانمودي به انسان نشان داد كه او فرديت دارد، «من» دارد و … و… شايد فكر مي كنيد اگر نيچه و دار و دسته اش نبودند وضعيت جهان خيلي بهتر از اين حرف ها بود، مي شد راحت دراز كشيد، آرامش داشت و قاطعانه پاسخ سئوال را دانست. نه، امروز پاسخ هر سئوال فلسفي، سئوال فلسفي ديگر است. فرويد با معرفي خودآگاه و ناخودآگاه اين انسان منسجم را كمي شقه كرد بعد از آن هم لاكان.
فيلسوفان ساختگرايي با نقد و به بحران كشيدن انسان محوري به وسيله ي پيش كشيدن بحث زبان، مقدار ديگري از مفهوم انسان را دور ريختند هرچند كه خود در تفكراتشان داراي مشابهت هاي ريشه اي با همان تفكرات پيشين بودند به جرات مي توان گفت ردپاي افلاطون را به راحتي تا امروز مي توان ديد، منظورم اين است كه تفكرات ساختارگرايي هم به دنبال كشف ساختارهاي مشترك و جهانشول و عام بود.(عالم مثال لانگ في المثل نزد سوسور.
اين روحيه شايد در تمام ساختارگرايي مشهود باشد) همين طور كه پيشتر آمديم پساساختگرايي هم از دل ساختگرايي بيرون آمد، و اين نحله هاي فلسفي كل مفهوم سوژه بودن كه يكي از اركان مدرنيسم است به نقدهاي مهلكي مي كشاند. علم در مدرنيسم به جهان آنگونه شكل داد كه خود مي خواست در نتيجه هر چيز را كه با اهدافش در تضاد بود به عنوان خرافه به حاشيه راند .
بحث هاي فوكو به خوبي اين مسائل را روشن مي كند، به نظر مي رسد انسان هميشه تحت سيطره ي قدرت است و قدرت با وانموده ي علم به او قبولانده كه او «من» دارد عاقل و مختار است و مي تواند قاطعانه بر اين اصل تاكيد كند.بعد از اين شرح پناه بردن به جنون و نسبيت و جبر را بايد در هزاران كتاب ساختگرايي و پساساختگرايي كه كسي نمي خواند خواند. دريدا معتقد است كه نظام هاي متافيزيكي و ساختارها براي حفظ موقعيت خود ناچارند به «مدلول استعلايي» پناه ببرند همه چيز را ختم به خير كنند و در آرامشي كاذب به سر برند. حال شما اين همه در گيري و مسئله را ببينيد كه خود به خود ايجاد آنارشي مي كند متوجه مي شويد انسان امروز، يك انسان شقه شقه و ناآرام است بعد اينجا كسي هست كه مي خواهد كنار رودخانه بنشيند، حتما بايد فلوتي هم برايش بياوريم برايش «يار،يار» هم بخوانيم تا از غم دوري معشوق، دوري فرد از مثُل اشك ها بريزد بعد بگويد اي، اي روزگار ناجوانمرد! نوستالوژي! غم غربت!
كيانوش كريميان:
ترانه كاركرد خاصي از زبان است كه با فهم عامه ازهنر نزديكي بيشتري دارد
شايد بهتر است با ديدگاهي كلاسيك بگوييم ترانهسرا، ترانهسراست و شاعر، شاعر. بعد با زاويهاي 180 درجه متفاوت، تشكل هر چيز را در اين نه آنياش ببينيم.
كيانوش كريميان ـ شاعر ـ در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، خاطرنشان كرد: شاعر از آن رو شاعر است كه داستاننويس نيست، موسيقيدان نيست، هنرپيشه نيست و در عين حال مجموعهاي از همه اينها ميتواند باشد.
او با بيان اينكه شعر به كاركرد خاصي از زبان اطلاق ميشود كه با كاركردهاي ديگر زبان از قبيل مقاله، گفتوگو، داستان و غيره متفاوت است، كاركردي كه فقط آن را در دايرهاي سلبي ميبينيم نه ايجابي، تاكيد كرد: ميشود ويژگيهايي را كه به شعرمان نميچسبد، از آن سلب كرد، روايت را كشت، شقه شقه كرد، و با اين ديدگاه به بخش عظيمي از شعر پارسي پوزخند زد و در عين حال، هر آن خطر لغزش به باوري مثلي را هم متحمل شد.
وي افزود: ترانه هم كاركرد خاصي از زبان است كه با آنچه فهم عامه از هنر ميخواهد، قرابت بيشتري دارد. متاسفانه ترانه، در زبان فارسي، طي چند سال اخير چيزي جز بازي كلمات در دايرهاي محدود از واژگان كوچه و بازاري نبوده است و با نگاهي سطحي هم ميتوان فاصله آن را از شعر امروز زبان فارسي دريافت.
كريميان در ادامه با بيان اينكه زيربناييترين اصل زندگي آن چيزي است كه ماركس از آن به عنوان اقتصاد ياد ميكند، خاطرنشان كرد: ظاهرا هنر حرفهيي بايد سرمايه ايجاد كند و به گونهاي يك فرآيند توليد و مصرف را طي كند. تا به كي شاعران حرفهيي بايد از كتابهايشان به عنوان صندلي استفاده كنند يا آن كتابها را امضا كرده و اهدا و خواهش كنند كه كتابشان خوانده شود؟! در عوض، شما با نوشتن مزخرفاتي بيربط به سنت موسيقي و شعر فارسي ميتوانيد از در هر انتشاراتي كه وارد شديد، مورد احترامات خاصه قرار گرفته و صاحب كرامات شويد.
اين شاعر درباره آفتهايي كه ترانهسرايي به زبان فارسي ميرساند، اظهار كرد: آفت كه هيچ، محاسن هم هيچتر. با يك شوخي و استفاده از اصل فردي بودن مجازات، بايد گفت تنها اين آفت گريبانگير خود ترانهسرا خواهد شد. متاسفانه موسيقيدانان ما فقط موسيقي را ميدانند؛ آن هم نه به شكل كامل. از ادبيات هم به درستي سر درنميآورند. وقتي خوانندهاي كه به گونهاي نماينده موسيقي مدرن ايران شناخته ميشود، شعر اخوان ثالث يا حافظ را غلط ميخواند، واي به حال ديگراني كه ادعاهايي را ندارند.
كريميان يادآور شد: وقتي به موسيقي غرب طي سي ـ چهل سال اخير نگاه ميكنيد، ميبينيد فاصله اينها آن قدر به هم نزديك شده است كه هيچ گره موفق و تاثيرگذاري شعر از بيرون نميخرد. رهبر گروه خود آهنگساز است، نوازنده است، ترانهسراست و همگي اين كارها را هم به خوبي انجام ميدهد. براي مثال گروه پينك فلويد پيش از ” فاينال كات “ كه آخرين آلبوم مشتركشان بود و تمام آهنگها را خود راجر واترز ساخته و خوانده بود همه اعضاي گروه يك آچار فرانسه به تمام معنا هستند؛ گروهي كه هم نزد روشنفكر محوببيت دارد و هم نزد عوام. اگر به شعرهايشان هم نگاه كنيد، ميبينيد با شعر مواجهيد نه ترانه صرف.
وي با طرح پرسشهايي نظير اينكه: آيا ترانهسراي ايراني شعر فارسي را به دستي ميشناسد؟ آيا موسيقي ميداند؟ آيا نواختن يك آلت موسيقي ابتدايي را آموخته است؟ و بالعكس؛ خوانندههاي ما شعر را ميشناسند؟ چند درصد از خوانندههاي ترانههاي فارسي خود نوازنده قابلي هستند؟ و الي آخر، تصريح كرد: مخاطبهاي اين ترانهها كه حتا شيوه شنيدن موسيقي را بلند نيستند ـ مخاطبيني كه موسيقي را افقي ميشنوند و از هارموني هيچ نميشناسند ـ به سرعت ارضا ميشوند و مجموع اين بيسواديها سبب به جيب زدن سودي كلان براي كارخانهها ميشود كه توليدات خود را براي مردمي ميسازد كه با شنيدن اسم موسيقي به ياد فلان خوانندهي لسآنجلسي ميافتند. اين مخاطبان اگر موسيقي با محور عمودي وسيع بشنوند دچار سرگيجه خواهند شد. به اين شكل نيست كه اين كارخانهجات كه تحت عنوان ناشر چه در داخل و چه در خارج از كشور فعاليت ميكنند گور ترانه فارسي را ميكنند؟
اين شاعر در بخشي ديگر از سخنان خود تصريح كرد: همان طور كه شعر سپيد با همه مزايا و خدماتش به ادبيات فارسي پاي عدهاي بيسواد از همه جا رانده شده را به اين حيطه باز كرد و سوژه تمسخر به عده بسياري همچون حميدي شيرازيها داد، ترانه فارسي هم امروز به همين سمت ميرود كه هر شاعر ورشكستهاي به آن پناه برد، ضمنا سود سرشاري را هم به جيب بزند و از طرفي كساني كه موسيقي را فقط در چهار ساز سنتي چون تار و تنبك ميبينند شروع به تمسخر كنند.
او با بيان اين نكته كه ساختارها موسيقي ايران به شكلي است كه نميتواند يك سري متنها را به خود بچسباند، خاطرنشان كرد: كساني كه ميخواهند موسيقي غرب را تقليد كنند و ترانه براي آن بنويسند در اشتباهي محض به سر ميبرند؛ چراكه زبان فارسي داراي انعطاف خاص براي فيالمثل سوار شدن بر موسيقي متال با آن ريتمهاي متغير و آن ريفها يا سلونوازيهاي موزيك غرب نيست؛ عليالخصوص كه اين موسيقيها غالبا ضدملودي است و اساس خود را بر هارموني قرار ميدهند و آكورد و ملودي جاي خود را به ريفنوازي ميدهد. حال چنين موسيقي با آن جنس صداي خشن و ضد نظم چگونه ميتواند با ترانه فارسي همخوان شده و قابل ارايه باشد. آيا شعر عروضي فارسي آن همه انعطاف براي تحمل اين همه ريتم و ريف متغير را دارد؟ ضمن اينكه مضامين گل و بلبلها با آن معشوق قدسي و متافيزيكي چهگونه خواهند توانست كنار آن موسيقي خشن همنشين شوند آن هم در فرهنگي كه نميتوان با معشوق برخوردي نازكتر از گل داشت؟»
وي تاكيد كرد: در فرهنگي كه موسيقيداناناش از درك اين مساله كه موسيقي متشكل از نشانههاي شمايلي است عاجرند از تناظر جز به جز اجزا با محيط، آيا اصوات دور و بر ما شباهتي به صداي زيباي تار و تنبك دارد و خيابانهاي ما را اصوات بلبلها و عشوه گلها آراستهاند؟ از سويي ديگر، زبان فارسي در كلام شفاهي و فرهنگ شفاهياش بسيار ضد چيزي به عنوان ادب و عفت كلام است. البته اين نكته را زماني ميتوان دريافت كه ظاهرسازيها و مراعات اخلاق اجباري را كمي ناديده بگيريم. اگر به گفت و گوي مردم در كوچه و پس كوچهها نگاه كنيم، ميبينيم 90 درصد كلامي كه بين مردم رد و بدل ميشود، همان كلماتي است كه در زبان اخلاق به آن ميگوييم فحش يا كلمات ركيك.
كريميان گفت: ترانهاي كه به گونهاي با كلام و فرهنگ شفاهي مردم در ارتباط نباشد، نخواهد توانست جايگاهي ميان مردم داشته باشد؛ اما ميبينيم فرهنگ و نوشتارما طي گفتمان حاكم بر فرهنگ كتبي اجازه نگارش آن را نميدهد و اين خود ايجاد تناقض ميكند و تا اين تناقض وجود دارد نميتوان در دل اين سنت نوشتاري در تناقض با نست كلامي دست به نوآوري زد.
به ادغامِ »مي»
شيرين منجزي
«دستم نمي رسد به نخلستانت اي»
(اي) راهم از گذشتن براهم از نگذشتن
كه... كه اژدهاي حال ، اي سومين عددِ شش
كه مي خزد بر تكه بر ژرفا بر تو
كه خواهِ نگذشتن ات كه... مي...
دو آبي بر ستون هاي آبي/ با اي مدورهاي خواهم
با اي «به شكلِ گونه هاي عجيب»
كه- مي فلكد مي فلكد بر لخته نشدن
بر ازِ اين جهنم بر ازِ آن بهم ريخته
و اي نخلستانِ (اي)
كه گويا «مي» به شروعِ دوگانه «مي»
و اين به شكل- به مي رسد مي گيرد
در صبحي از (ما) با اين (درِ) افروخته مي...
«به لحظه ايي لجام گسيخته» كه...
كه اصطلاحا به تكرار- به «چنان كه انسان براي عقرب»
مي رسد مي گيرد
با همان نخلستانِ نرم از آهن، از گوشه
كه تنها...
كه تنهاي دوگانه ي من است
كه... مي...
……………………………………..
دستم نمي رسد به نخلستانت اي/ چنان كه انسان براي عقرب / - كيانوش كريميان